

|
|
|
|
|
جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳ وقتی... وقتی تو اومدی کسی تو رو ندید
شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳ وقتی رفت... حاشيه درختامون طلايی بود. ماه تو آسمون بود و قحطی روشنايی بود. غبار شب رو رويا های اطلسی، ديگه هيچکس نشد عاشق چشمای کسی وقتی رفت... دريا به ماهيا نگاه نکرد . ماه در نيومد، ستاره ادعا نکرد. لونه هيچ پرنده ای چراغ نداشت . واسه درد دل، دلم هيچکسی رو سراغ نداشت. پرنده های کوچه بی لونه شدند. عابرا رفتنشو ديدن و ديونه شدند. وقتی رفت... يه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود. همونو ازش گرفتم آخه يادگاری بود... وقتی رفت....
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳ برا اين پستم مجبور شدم چند دفعه ای مطلبو عوض کنم .... ما ايرونيا يه اخلاقی داريم که ازش بدم مياد اونم اينه که هر وقت يکی يه اشتباهی ميکنه يا سوء تفاهمی بوجود مياد خوشمون مياد يه جورايی لج کنيم شايد هم ميخوايم .........ول کنيم !!! يه سوء تفاهمی بين من و کسی که بهش خيلی احترام دارم ايجاد شد که ازش ميخوام منو ببخشه ....... ********** اينم برا اونی که دوستش دارم(دلم براش تنگ شده): او را دوست دارم .بدون هیچ دلیل خاصی و به هزار یک دلیل . یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳
جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳ ای عشق آزرده من، ای لاله پژمرده من
خیلی سخته برا کاری که کردی نتونی معذرت بخوای خاطراتش برام موند و اشکام که همیشه سر قبرش جاری میشه ... جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳ هر وقت می شینم یه مطلبی برا وبلاگ بنویسم یا پیدا کنم با کلی ترس واهمه و با نگاههای سنگین بعضی ها مواجه می شن. جامعه ای که عشقو براحتی می توان خرید یا فروختش. آهای مردم دنیا ...گله دارم آره منم از دست خدا گله دارم از دست خیلی ها حتی از دست خودم . در دو روز عمر کوتاه سخت جانی کرده ام ***** اگه می فهمیدیم که آخرش زیر خاک می شه خونمون .....
یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳ روزها بود که گم شده بودم وقتی که گل در نمیاد ، سواری اینور نمیاد چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳ دعایم را می خوانم
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳ نشسته باشی تنها دوروبرت شلوغ باشد از چند کتاب و بسته ی سيگار، جای خالی و گوشی تلفن !! حالا قبول می کنی که بين اين همه انچه بيشتر کفر ادم را در می اورد همين گوشی تلفن . نمی دانم چرا يک نفر زنگ نمی زند لااقل چند تا فحش آبدار هم که شد باشد باز آدم صدايی که می شنود اصلا اين شماره را امروز اشتباه هم نمی گيرند! بعد لابد من . بايد اين نوشته را تمام کنم . به درک ! ******** به سوی سياهی زندگی انگار کمرنگ، کمرنگتر می شود هر روز پراکنده تر می شود از درون، گم گشته ام و سرگردان ديگر هيچ چيز و هيچ کی اهميتی ندارد ميل به زيستن را داده ام از دست ندارم چيزی برای بخشيدن جز گناه باقی نمانده است چيزی از برای من باشد که پايان بگشايد بند از دست و پای من نيست ديگر چيزی آنسان که بود انگار توان درک اين جهنم را ندارم رسيده ام تا سر حد درد و رنجی توان فرسا تاريکی رشد يابنده پگاه را نيز فرا گرفته است روزگاری خودم بودم ديگر اما او رفته است هيچ کس جز خودم نمی تواند ناجی ام باشد ولی ديگر دير شده ديگر توان انديشيدنم نيست، انديشيدن به ابنکه چرا حتی بايد سعی می کردم گذشته انگار هرگز وجود نداشته . مرگ به ارامی به استقبالم می ايد، اينک تنها می گويم بدرود یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳ نمیدانم چه بگويم از اين دنيا ! من امشب يک قطره اشکم .. يک قطره اشک سرگردان که نمی دانم برای فروچکيدن دامن چه کسی را بگيرم؟ احساس ميکنم که همه انچه احساس می کنم در هيچ نقطه از تخيلاتم متمرکز نيست . می خواهم پرواز کنم دريغا که در بندم ..! خداوندا ! نمی دانم بمرده ها ميتوان نامه نوشت ؟ اگر ميشد نامه ای می نوشتم به قبری شکسته در قبرستانی دور .... که خوشا بحالت ساکت ارميده ای در قبر شکسته خود .! نه مثل من در وجود پر ترک که نمی دانم از آن خودم هست يا نه . هر چه داد زدم کسی نشنيد . هر چه نگاه کردم کسی نديد . هر چه راست گفتم ٬ خوبی کردم بيشتر تنها ماندم خيلی تنها دربندم در بند !
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك
:دوستان |