سلام

به وبلاگ من خوش آمدید
امیدوارم خوش بگذره
در مورد خودم:
بهزاد
دانشجوی معماری هستم
عاشق قدم زدن در زیر بارانم رنگ ابی رو خیلی دوست دارم
به داریوش گوگوش ابی سیاوش هایده در بین خواننده ها
angelina jolie ,natalie portman,brad pitt,cageدر بین بازیگر ها علاقه دارم
در آخر اگه نظری دارید خوشحال می شم

behzad

با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست به اسمان بگو

<i3ehzadx05>

جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

وقتی...

وقتی تو اومدی کسی تو رو ندید
کسی تو رو حس نکرد
ولی من با تموم وجود حضورت رو حس کردم
همیشه دلم می خواد برات شعری بنویسم .  
عاشق باشم و دلتنگ .
....نگذاشته است ...نمی گذارد
دلم می خواد..می خواست...مجنون باشم .
نمی گذارد...نگذاشته است.
همین خرده ریزی که اسمش زندگی است.
شاید تا بحال نگذاشته ولی از این به بعد چی ؟
نه نمی تونه دیگه این کارو بکنه !!
این دفعه دیگه می خوام داد بزنم
صدام همه جا رو پر کنه

دوستت دارم ...
تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه
می خوام از بودنت عالمی ترانه بسازم ...

love

از ميان بازوان داغ يک عشق !
بوسـه های خالـی  از هوس !
راستــــــی می توان  شنيـد ؟
عشق را مـی تـوان  چشيـد ؟

behzad
 
شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳

 

وقتی رفت...

حاشيه درختامون طلايی بود.

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنايی بود.

غبار شب رو رويا های اطلسی،

ديگه هيچکس نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت...

دريا به ماهيا نگاه نکرد .

ماه در نيومد، ستاره ادعا نکرد.

لونه هيچ پرنده ای چراغ نداشت .

واسه درد دل، دلم هيچکسی رو سراغ نداشت.

پرنده های کوچه بی لونه شدند.

عابرا رفتنشو ديدن و ديونه شدند.

وقتی رفت...

يه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود.

همونو ازش گرفتم آخه يادگاری بود...

وقتی رفت....

 

behzad
 
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳

 

 برا اين پستم مجبور شدم چند دفعه ای مطلبو عوض کنم ....

ما ايرونيا يه اخلاقی داريم که ازش بدم مياد اونم اينه که هر وقت يکی يه اشتباهی ميکنه يا سوء تفاهمی بوجود مياد خوشمون مياد يه جورايی لج کنيم شايد هم ميخوايم .........ول کنيم !!!

  يه سوء تفاهمی بين من و کسی که بهش خيلی احترام دارم ايجاد شد که ازش ميخوام منو ببخشه  ....... 

     

                                             **********

 اينم برا اونی که دوستش دارم(دلم براش تنگ شده):

او را دوست دارم .بدون هیچ دلیل خاصی و به هزار یک دلیل .
معتقدم عشقی که بر اساس دلیلی به وجود آید .
ممکن است هر آن در اثر از بین رفتن آن دلیل زایل شود .
عشقی جاودان خواهد بود که علتش را ندانی.

behzad
 
یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳

 

love

behzad
 
جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

 

ای عشق آزرده من، ای لاله پژمرده من
آخر لبت آمد به فریاد از رشک من، نفرین به من باد
آخر دل پاکت شکستم با سنگ غم ای داد و بیداد
گر بر تو کردم بد گمانی بر من ببخشا
ای که دانی، اتش اين عشق سوزان شعله زد بر رشک من
اکنون خریداره وفایت، پوزش به لب افتم به پایت
تا نخندی من نخندم گر بخشکد اشک من
آی نازنین دست تو کو بر سر من عشق من
تا شویید این خونابه از چشم تر من

 

خیلی سخته برا کاری که کردی نتونی معذرت بخوای  
دنیاتو بدی که یه کلمه بگه بخشیدم ...
اشکات جاری شه. بگی دوستت دارم از همه بیشتر .بیشتر از خدا ...
نشنوه ... چیزی نگه ..میدونم میگه من نمیشنوم  ...
ولی افسوس که خدا بیشتر دوستش داشت

خاطراتش برام موند و اشکام که همیشه سر قبرش جاری میشه ...
می دونم نمی خوای گریه کنم ولی دست خودم نیست
آغوشتو کم دارم ... یادت همیشه موهاتو بو می کردم ....می گفتم بوی بهشته ...
میخوام با خدا یه معامله ای کنم ....عشقم فقط .فقط یه ثانیه منو نگا کنم عوضش زندگیمو بگیره .....
خیلی شب ها می خوابم پیشش می دونم به تنهای عادت نداره....
احساس میکنم بغلم می کنه ...فقط احساس
احساس......

behzad
 
جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳

 

هر وقت می شینم یه مطلبی برا وبلاگ بنویسم یا  پیدا کنم
هر چی درد و غم دارم میاد سوراغم ،غم های گذشته حال حتی آینده.
به فکر جامعه خودمون می افتم.
 که دختر یا پسر برای بروز عشقشون (حس به این قشنگی که خدا داده )

با کلی ترس واهمه و با نگاههای سنگین بعضی ها  مواجه می شن.

جامعه ای که عشقو براحتی می توان خرید یا فروختش.
یاد ترانه داریوش افتادم . می گه :

  آهای مردم دنیا ...گله دارم
من از عالم و آدم
آهای مردم دنیا ...گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم
شما که حرمت عشقو شکستید
کمر به کشتن عاطفه بستید
شما که روی دل قیمت گذاشتید
که حرمت عشقو نگه نداشتید.......

آره منم از دست خدا گله دارم از دست خیلی ها حتی از دست خودم .

 

در دو روز عمر کوتاه سخت جانی کرده ام  
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست
آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست
 من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم  می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
 صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
 دست تقدیر زمانم، کرده همرنگ خزانم
پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی 
هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی
مهربانی کیمیا شد مردمی دریست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده

می روم دلمردگی ها رو ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام نا هماهنگ جدای خط کشم
 در سرودآفرینش نغمه ای موزون کنم ....
   

*****

  اگه می فهمیدیم که آخرش زیر خاک می شه خونمون .....
در سرود آفرینش نغمه ای موزون می کردیم
  می خوام یه زندگی تازه ای رو شروع کنم که توش عشق باشه . صفا باشه...خودم و خودش.

 

behzad
 
یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳

 

روزها بود که گم شده بودم
یا شاید هم گم کرده بودم !
راه رها شدن از فریادهای درونم رو
اینجا که رسیدم
رودخونه بود و درخت ،کوه و پرنده
ساز و آواز ...
اما کسی نبود !
یک هم راز . یک هم درد...
ساز داشتن اما
کسی نوای دل من را نمی نواخت
گم کرده بودم همه چیزهای خوب را ...
نغمه دلم خاموش شده بود....
و...

وقتی که گل در نمیاد ،  سواری اینور نمیاد
کوه بیابون چی چیه ؟
وقتی که بارون نمی یاد ، ابر زمستون نمیاد
اینهمه عاشق چی چیه ؟
حالا تو دست بی صدا ، تشنه ما شعر و غزل
قصه مرگ عاطفه ،هوای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم ،خوبی ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم ،اومدنی رفتنیه !؟
تقصیر این قصه ها بود ،تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن ، سپیده امروز با ما بود...
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده . زنده ، خواب . بیدار
نمی فهمه!؟
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درد ما رو در و دیوار ،نمی فهمه!؟
 واسه تنهایی خودم دلم می سوزه ...
 قلب امروزی من خالی تر از دیروزه !!
سقوط من در خودمه، سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی ، از روز به شب رسیدنه!!
دشمنی ها مصیبته ، سقوط عشق مصیبته
مرگ صدا مصیبته ، مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
......سپیده امروز با ما بود

behzad
 
چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

دعایم را می خوانم
فراموش نمی کنم که همه را دعا کنم
لحاف را می کشم تا زیر گردنم
گرم و نرم به دور از گناه
تا باز آید مرد شنی

با یک چشم باز خوابیدن
به بالش محکم چنگ زدن
خروج نور
ورود شب
دستم را بگیر
پیش به سوی سرزمین هرگز ها
امشب مملو است از افکار سنگین
که نیستند چون برف سفید
رویاهای عشق . رویاهای دوروغگوها.رویاهای نفرت
و چیزهایی که می آزارند
اکنون که دراز می کشم که بخوابم
دعا می کنم که حفظ کند خداوند روحم را
اگر رخت بندم از این دنیا پیش از بیداری
دعا می کنم که ببرد خداوند روحم را
می گوید:
گوش نده به چیزهایی که شنیدی
این تنها دیوی است زیر تختت
درون کمد
درون سرت
خروج نور
ورود شب
دانه های شن
دستم را بگیر
پیش به سوی سرزمین هرگزها
 

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن
 چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
 به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن
 به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن   
 چه دردیست در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
 

 

behzad
 
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 

نشسته باشی تنها

دوروبرت شلوغ باشد از چند کتاب و بسته ی سيگار، جای خالی و گوشی تلفن !!

حالا قبول می کنی که بين اين همه

انچه بيشتر کفر ادم را در می اورد

همين گوشی تلفن .

نمی دانم چرا يک نفر زنگ نمی زند لااقل

چند تا فحش آبدار هم که شد باشد

باز آدم صدايی که می شنود

اصلا اين شماره را امروز اشتباه هم نمی گيرند!

بعد لابد من . بايد اين نوشته را تمام کنم .

به درک !

                                               ********

                                                   به سوی سياهی

زندگی انگار کمرنگ، کمرنگتر می شود

هر روز پراکنده تر می شود

از درون، گم گشته ام و سرگردان

ديگر هيچ چيز و هيچ کی اهميتی ندارد

ميل به زيستن را داده ام از دست

ندارم چيزی برای بخشيدن جز گناه

باقی نمانده است چيزی از برای من

باشد که پايان بگشايد بند از دست و پای من

نيست ديگر چيزی آنسان که بود

انگار توان درک اين جهنم را ندارم

رسيده ام تا سر حد درد و رنجی توان فرسا

تاريکی رشد يابنده پگاه را نيز فرا گرفته است

روزگاری خودم بودم ديگر اما او رفته است

هيچ کس جز خودم نمی تواند ناجی ام باشد ولی ديگر دير شده

ديگر توان انديشيدنم نيست، انديشيدن به ابنکه چرا حتی بايد سعی می کردم

گذشته انگار هرگز وجود نداشته .

مرگ به ارامی به استقبالم می ايد، اينک تنها می گويم بدرود 

behzad
 
یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

 

نمیدانم چه بگويم از اين دنيا ! من امشب يک قطره اشکم .. يک قطره اشک سرگردان که نمی دانم برای فروچکيدن دامن چه کسی را بگيرم؟

احساس ميکنم که همه انچه احساس می کنم در هيچ نقطه از تخيلاتم متمرکز نيست .

می خواهم پرواز کنم دريغا که در بندم ..! خداوندا ! نمی دانم بمرده ها ميتوان نامه نوشت ؟

اگر ميشد نامه ای می نوشتم به قبری شکسته در قبرستانی دور ....   که خوشا بحالت ساکت ارميده ای در قبر شکسته خود .!

نه مثل من در وجود پر ترک  که نمی دانم از آن خودم هست يا نه . هر چه داد زدم کسی نشنيد .  هر چه نگاه کردم کسی نديد .

 هر چه  راست گفتم ٬ خوبی کردم بيشتر تنها ماندم خيلی تنها

  دربندم در بند !                                                                                                  

behzad
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


:دوستان

رویای سیاه
نگاه نیلوفری
آسمان کوچک
مهاجر دیار عشق
دفتر عشق
اندکی صبر
نیلوفرستان
من او ندارم
مرا به خاطر بسپار
آدمک ها
چهار فصل
وفا داره دلشکسته
دارم از تو می نویسم
سوخته دل
فانوس خیس
دوقلوهای عاشق
پاییز
غریبه توی غربت
انتظار در تنهایی
تنها برای غرورم
اشک یخی
لنگه به لنگه
عاشق دلتنگ
صدای آدم لال
لحظه های کاغذی




width="90" height="65">


PersianYahoo Top Sites

http://persianmal.prsianblog.com




Me in Yahoo


طالع بینی و سرگرمی
جوکستان